دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Tuesday, November 17, 2009

 
   
  یک آدم باور نکردنی حرفهای باور نکردنی به خوردم داد . این یکی تجربه جدیدی بود. وقتی سوار ماشینم شدم سعی کردم گریه کنم اما گریه ام نگرفت . به خودم نیشخندی زدم و گفتم خدا رو شکر زیاد درد نداشت !!! شاید راست گفته باشه که زندگی اش رو داغون کردم شاید راست گفته باشه که باهاش بازی کرده ام . اما هر چی فکر میکنم واقعا دوستش داشتم . همه اش ۵ ماه طول کشید ! رفته بودم قبل از سفر ببینمش و بهش بگم دو هفته ای نیستم اما اونقدر سریع همه چیز داغون شد که فرصت گفتن نشد.
بهتر . چی بهتر از گم و گور شدنِ بی خبر؟ میرم آلمان.
   
  بارون بهاري 11:43 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, November 05, 2009

 
   
  36
   
  بارون بهاري 12:25 AM يادداشت(3)
 
 

Wednesday, November 04, 2009

 
   
  آدمهایی که عصبی ام میکنند :
اونایی که هر مشکلی رو بهشون میگی جواب میدند نگران نباش درست میشه
اونایی که عجله دارند حرفت تمام بشه تا حرف خودشون رو بزنند .
اونایی که هنوز حرفت تمام نشده میپرند وسط حرفت تا تجربه خودشون رو در موقعیت مشابه تعریف کنند.
اونایی که اگه هر مصیبتی رو براشون تعریف کنی میگند بدترش به سرشون اومده و اگه بزرگترین خوشی رو تعریف کنی میگند بزرگترش برای اونها اتفاق افتاده.
اونایی که بدون توجه به مکالمه ات با یه شخص دیگه حضوری یا تلفنی میاند جلو و حرف زدن رو شروع میکنند.
   
  بارون بهاري 6:52 PM يادداشت(1)
 
 

Tuesday, October 27, 2009

 
   
  چیزهایی که شاید حالمو بهتر کنه :
- شال جادویی و مخفی کنندهء هری پاتر .
- پریدن از بالای یه برج وقتی همه زندگیم بیاد جلوی چشمم ولی آخرش مثل فیلم « بازی » به طور غیر منتظره روی یه کیسه هوا سقوط کنم .
- شب بخوابم و قهرمان یکی از داستانهای جین وبستر یا جین آستین باشم . ترجیحا جودی و جین .
- صبح که بیدار میشم ۱۹ ساله باشم .
   
  بارون بهاري 11:14 PM يادداشت(6)
 
 

Sunday, October 25, 2009

 
   
  نکند موسم سفر باشد
ساربان خفته و بی خبر باشد!
بوی باران تازه می آید
   
  بارون بهاري 11:55 PM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, October 21, 2009

 
   
  من از دست خودم و تمام بلاهایی که به سر خودم میارم خسته ام.
به شدت
   
  بارون بهاري 10:16 PM يادداشت(4)
 
 

Monday, October 19, 2009

 
   
  باید باید گوشه ای باشه یا سنگی تا زیرش بخزم, مخفی بشم, نیست بشم تا این کشش ,این خواستن غیر قابل مقاومت و بیجا ,این موجی که مرا به هیچ ساحلی نمیکوبه بگذره.
   
  بارون بهاري 10:14 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, October 08, 2009

 
   
  زمزمه هایی برای خودم
زمانهای زیادی پیش میاد اوضاع اونطوری که دلت میخواد پیش نمیره. بهش فکر نکن چون فکرت چیزی رو تغییر نمیده .
زمانهایی پیش میاد نامه ای که منتظرشی نمیاد. از زل زدن به ایملیت چشم بردار چون زل زدن چیزی رو تغییر نمیده.
زمانهایی هست که هر چقدر هم چیزی رو با تک تک سلولهات تمنا کنی و با هر دم و باز دم آرزوش کنی اتفاق نمیوفته . ازش دست بکش چون خواستنت چیزی رو تغییر نمیده.
خوشحال باش که خسته ای . خوشحال باش که فعلا خوابت میاد . ناراحتی رو بگذار برای فردا صبح ِ زود که از خواب پریدی .
   
  بارون بهاري 10:37 PM يادداشت(3)
 
 

Tuesday, October 06, 2009

 
   
  دلم برای «ما » تنگ شده
برای خنده های بی دلیلمون . خندیدن من به خندهٔ تو و خندیدن تو به خنده من !
برای زیر بارون در شهری غریبه دنبال سالن بیلیارد گشتنمون .برای بازیمون. بازی ناشیانه من و ماهرانهء تو . همیشه حواست بود من بهترین توپ و بهترین فیگور رو برای زدن بگیرم بیشتر حواست به بازی من بود تا ببرم نه به بازی خودت.
برای تک تک بوسه هامون موقع عوض کردن چوب
برای راه رفتنهامون با یک چتر و خوردن غذای چینی
برای قهر و سکوت من ژستهای خودکشی تو و از اسکله پایین پریدنت
برای صبح با اشتیاق بیرون رفتنت برای خریدن نان تازه و برگشتن با ۱۰ چیز اضافه که شاید من بخواهم و شاید دوست داشته باشم. از حلوا ارده و خرما و مربا و عسل و بادوم و ....
برای سالاد درست کردنمون با هم
برای اون نگاه شیطون و شوخ و پر خنده ات ساعت ۱ صبح وقتی بعد از دیدن فیلم سوته دلان خسته و کوفته رفتیم بخوابیم و تو گفتی :‌ « من بازم میخوام »
   
  بارون بهاري 10:44 PM يادداشت(1)
 
 

Tuesday, September 29, 2009

 
   
  در هم فرو ریختن یعنی این روزهای من , این لحظه های من .
   
  بارون بهاري 9:58 PM يادداشت(0)
 
 

Sunday, September 27, 2009

 
   
  این روزها زندگیم شده مجموعه ای از دروغهایی که جنبه ای از راستی هم توشه . و عجیب اینکه کمترین احساس عذاب وجدانی از تمام کارهای عرفا اشتباهی که میکنم ندارم. حتی با معیارهای چند سال گذشته خودم هم جور در نمیاند . مطمئن نیستم چطوری اینطوری شدم . از ترس قضاوت شدن حتی اینجا هم جرات ندارم راجع بهش بنویسم .
خودم هم نمیدونم چطور ممکنه پشت تلفن یکساعت از دلتنگی برای «پ» زار بزنم و بعدش با چشمهای پف کرده تند تند لباس بپوشم و بزنم بیرون برای مشتاقانه بوسیدن« ا» .
   
  بارون بهاري 5:53 PM يادداشت(2)
 
 

Thursday, September 24, 2009

 
   
  بالاخره این هفتهٔ کشدار و بی انتها تمام شد. امشب ۲ صبح خودم تاریخ عشقم رو مصرانه مینویسم . این بار منتظر عشق نمیشم به استقبالش میرم.
   
  بارون بهاري 11:15 PM يادداشت(1)