| |
| |
Tuesday, November 17, 2009 |
|
|
| |
|
| |
یک آدم باور نکردنی حرفهای باور نکردنی به خوردم داد . این یکی تجربه جدیدی بود. وقتی سوار ماشینم شدم سعی کردم گریه کنم اما گریه ام نگرفت . به خودم نیشخندی زدم و گفتم خدا رو شکر زیاد درد نداشت !!! شاید راست گفته باشه که زندگی اش رو داغون کردم شاید راست گفته باشه که باهاش بازی کرده ام . اما هر چی فکر میکنم واقعا دوستش داشتم . همه اش ۵ ماه طول کشید ! رفته بودم قبل از سفر ببینمش و بهش بگم دو هفته ای نیستم اما اونقدر سریع همه چیز داغون شد که فرصت گفتن نشد. بهتر . چی بهتر از گم و گور شدنِ بی خبر؟ میرم آلمان. |
| |
|
| |
بارون بهاري 11:43 PM
|
يادداشت(0)
|
| |
| |
Thursday, November 05, 2009 |
|
|
| |
|
| |
36 |
| |
|
| |
بارون بهاري 12:25 AM
|
يادداشت(3)
|
| |
| |
Wednesday, November 04, 2009 |
|
|
| |
|
| |
آدمهایی که عصبی ام میکنند : اونایی که هر مشکلی رو بهشون میگی جواب میدند نگران نباش درست میشه اونایی که عجله دارند حرفت تمام بشه تا حرف خودشون رو بزنند . اونایی که هنوز حرفت تمام نشده میپرند وسط حرفت تا تجربه خودشون رو در موقعیت مشابه تعریف کنند. اونایی که اگه هر مصیبتی رو براشون تعریف کنی میگند بدترش به سرشون اومده و اگه بزرگترین خوشی رو تعریف کنی میگند بزرگترش برای اونها اتفاق افتاده. اونایی که بدون توجه به مکالمه ات با یه شخص دیگه حضوری یا تلفنی میاند جلو و حرف زدن رو شروع میکنند. |
| |
|
| |
بارون بهاري 6:52 PM
|
يادداشت(1)
|
| |
| |
Tuesday, October 27, 2009 |
|
|
| |
|
| |
چیزهایی که شاید حالمو بهتر کنه : - شال جادویی و مخفی کنندهء هری پاتر . - پریدن از بالای یه برج وقتی همه زندگیم بیاد جلوی چشمم ولی آخرش مثل فیلم « بازی » به طور غیر منتظره روی یه کیسه هوا سقوط کنم . - شب بخوابم و قهرمان یکی از داستانهای جین وبستر یا جین آستین باشم . ترجیحا جودی و جین . - صبح که بیدار میشم ۱۹ ساله باشم . |
| |
|
| |
بارون بهاري 11:14 PM
|
يادداشت(6)
|
| |
|
| |
|
| |
نکند موسم سفر باشد ساربان خفته و بی خبر باشد! بوی باران تازه می آید |
| |
|
| |
بارون بهاري 11:55 PM
|
يادداشت(0)
|
| |
| |
Wednesday, October 21, 2009 |
|
|
| |
|
| |
من از دست خودم و تمام بلاهایی که به سر خودم میارم خسته ام. به شدت |
| |
|
| |
بارون بهاري 10:16 PM
|
يادداشت(4)
|
| |
|
| |
|
| |
باید باید گوشه ای باشه یا سنگی تا زیرش بخزم, مخفی بشم, نیست بشم تا این کشش ,این خواستن غیر قابل مقاومت و بیجا ,این موجی که مرا به هیچ ساحلی نمیکوبه بگذره. |
| |
|
| |
بارون بهاري 10:14 PM
|
يادداشت(0)
|
| |
| |
Thursday, October 08, 2009 |
|
|
| |
|
| |
زمزمه هایی برای خودم زمانهای زیادی پیش میاد اوضاع اونطوری که دلت میخواد پیش نمیره. بهش فکر نکن چون فکرت چیزی رو تغییر نمیده . زمانهایی پیش میاد نامه ای که منتظرشی نمیاد. از زل زدن به ایملیت چشم بردار چون زل زدن چیزی رو تغییر نمیده. زمانهایی هست که هر چقدر هم چیزی رو با تک تک سلولهات تمنا کنی و با هر دم و باز دم آرزوش کنی اتفاق نمیوفته . ازش دست بکش چون خواستنت چیزی رو تغییر نمیده. خوشحال باش که خسته ای . خوشحال باش که فعلا خوابت میاد . ناراحتی رو بگذار برای فردا صبح ِ زود که از خواب پریدی . |
| |
|
| |
بارون بهاري 10:37 PM
|
يادداشت(3)
|
| |
| |
Tuesday, October 06, 2009 |
|
|
| |
|
| |
دلم برای «ما » تنگ شده برای خنده های بی دلیلمون . خندیدن من به خندهٔ تو و خندیدن تو به خنده من ! برای زیر بارون در شهری غریبه دنبال سالن بیلیارد گشتنمون .برای بازیمون. بازی ناشیانه من و ماهرانهء تو . همیشه حواست بود من بهترین توپ و بهترین فیگور رو برای زدن بگیرم بیشتر حواست به بازی من بود تا ببرم نه به بازی خودت. برای تک تک بوسه هامون موقع عوض کردن چوب برای راه رفتنهامون با یک چتر و خوردن غذای چینی برای قهر و سکوت من ژستهای خودکشی تو و از اسکله پایین پریدنت برای صبح با اشتیاق بیرون رفتنت برای خریدن نان تازه و برگشتن با ۱۰ چیز اضافه که شاید من بخواهم و شاید دوست داشته باشم. از حلوا ارده و خرما و مربا و عسل و بادوم و .... برای سالاد درست کردنمون با هم برای اون نگاه شیطون و شوخ و پر خنده ات ساعت ۱ صبح وقتی بعد از دیدن فیلم سوته دلان خسته و کوفته رفتیم بخوابیم و تو گفتی : « من بازم میخوام » |
| |
|
| |
بارون بهاري 10:44 PM
|
يادداشت(1)
|
| |
| |
Tuesday, September 29, 2009 |
|
|
| |
|
| |
در هم فرو ریختن یعنی این روزهای من , این لحظه های من . |
| |
|
| |
بارون بهاري 9:58 PM
|
يادداشت(0)
|
| |
| |
Sunday, September 27, 2009 |
|
|
| |
|
| |
این روزها زندگیم شده مجموعه ای از دروغهایی که جنبه ای از راستی هم توشه . و عجیب اینکه کمترین احساس عذاب وجدانی از تمام کارهای عرفا اشتباهی که میکنم ندارم. حتی با معیارهای چند سال گذشته خودم هم جور در نمیاند . مطمئن نیستم چطوری اینطوری شدم . از ترس قضاوت شدن حتی اینجا هم جرات ندارم راجع بهش بنویسم . خودم هم نمیدونم چطور ممکنه پشت تلفن یکساعت از دلتنگی برای «پ» زار بزنم و بعدش با چشمهای پف کرده تند تند لباس بپوشم و بزنم بیرون برای مشتاقانه بوسیدن« ا» . |
| |
|
| |
بارون بهاري 5:53 PM
|
يادداشت(2)
|
| |
| |
Thursday, September 24, 2009 |
|
|
| |
|
| |
بالاخره این هفتهٔ کشدار و بی انتها تمام شد. امشب ۲ صبح خودم تاریخ عشقم رو مصرانه مینویسم . این بار منتظر عشق نمیشم به استقبالش میرم. |
| |
|
| |
بارون بهاري 11:15 PM
|
يادداشت(1)
|
|